‏نمایش پست‌ها با برچسب صهبا خانمی که شما باشین. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب صهبا خانمی که شما باشین. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۳/۱۲/۲۴

روی میز، زیر میز (۲)


بله! صهبا خانم!
این‌ها بود تا اداره‌ٔ کودکان استثنایی (معلول) تصمیم گرفت در باره‌ٔ زندگی و مدرسه رفتن ما یک فیلم بسازد. کابوس من که از صداهای بلند بیزارم، صدای برخورد آن چکش بر آن تخته‌ٔ لعنتی بود که آن روزها نمی‌دانستم اسمش «کلاکت» است. و روزها و روزها ما از درس و مدرسه افتاده بودیم و تمام مدرسه به هم ریخته بود که از پلان یک تا هزار و یک، مسخره‌ترین حرف‌ها را بزنیم و بی‌معناترین قصه‌ها را بازی کنیم. تنها صحنه‌ٔ خوبش آن‌جا بود که باید از روی کتاب درسی می‌خواندم. هم راست‌راستکی بود و هم انتخاب متن خوب بود. شاید هم خودم انتخاب کرده بودم.


ما در کتاب درسی‌مان قصه‌ای داشتیم به نام «دوازده برادر». ۱۲ برادر که نماد ۱۲ فصل سال بودند و شده بودند فرشته‌ٔ نجات دختری که گمانم شب تاریک زمستانی در بیابان گم شده بود. دور آتش نشسته بودند و برادرها انگار می‌خواستند جوری دخترک را خوشحال کنند. «دخترک گفت من بنفشه‌های کوچک را خیلی دوست دارم. اما در این زمستان بنفشه پیدا نمی‌شود.»

بی‌نمک‌ترین صحنه‌ٔ فیلم وقتی بود که مامان می‌آمد مدرسه دنبال من، و من باید بی‌مزه‌ترین حرف‌های زندگی‌ام را می‌زدم که حتی با عقل بچه‌ی ۸ ساله که من بودم هم جور درنمی‌آمد. ببین اولین سؤال من وقتی ظهرها خسته و گرسنه مامان را می‌دیدم مثل همۀ بچه‌های دنیا این بود: «نهار چی داریم مامان؟» (سر ظهر برای من مسأله و سؤالی مهم‌تر از این وجود نداشت.)

حالا گوش کن که من باید چی می‌گفتم: «مامان! من دوست ندارم زمان بگذره. چون امروز فردا می‌شه، فردا پس‌فردا می‌شه و من بزرگ می‌شم و دیگه هیچکی منو دوست نداره.»!! (ای خدا. یخ بَستم.) آخه بابا، اولین آرزوی هر بچه‌ای اینه که بزرگ بشه. هرجور فکر می‌کنم این جمله‌های تخمی تخیلی از زبون یه بچه‌ی مو فرفری که تُخسی از سر و روش می‌باره، هیچ جوری جور در نمیاد.

تازه قبل از دیدار با مامان باید می‌رفتم پالتوم رو از روی جالباسی که به دیوار مدرسه نصب شده بود برمی‌داشتم و می‌پوشیدم و راه پله رو پیدا می‌کردم و می‌رفتم پایین که مامان منتظرم بود. خب این کار هر روزم بود. مشکلی نداشتم. اما باید برای پیدا کردن پالتو و راه پله یک کمی می‌گشتم GPS که نداشتم.

دست می‌کشیدم روی دیوار تا پالتوم رو پیدا کنم. بعدش هم با کمی این‌ور و آن‌ور به پله ها می‌رسیدم. اما نه! این کار باید جلوی دوربین بدون یک سانت پس و پیش انجام می‌شد. چون ما «نابینای معمولی» لازم نداریم. «سوپر نابینا» می‌خواهیم به نمایش بگذاریم که هرگز دنبال هیچی نمی‌گردد. اَجی‌مَجی می‌کند تا ما هم یادمان برود که اصولاً مشکلی وجود داشته.

نمیدانی فیلم‌برداری این صحنه‌های تکراری و بی‌معنا برای من هشت ساله٬ که از شور و شیطنت سر می‌رفتم چقدر خسته‌کننده و پُر استرِس بود.  

یک روز هم یک گوسفند بدبخت را آورده بودند (به خدا عین حقیقت است) زبان‌بسته را گذاشته بودند روی میز مدرسه که مثلاً من لمسش کنم و از رویش با خمیر، یک گوسفند بسازم. گوسفند بیچاره از گرما و نور شدید دوربین‌ها و پروژکتورها خون دماغ شده بود انگار. بعد هم یکی از همان آقایان، هیولایی با خمیر ساخت که شبیه همه چیز بود جز گوسفند که دادند دست ما. که یعنی بله، ما این‌جوری به بچه‌های نابینا سواد و کمالات یاد می‌دهیم.




بگذریم از این‌که اداره‌ٔ کودکان استثنایی اگر اصولاً کاری انجام می‌داد، همانا چوب گذاشتن لای چرخ پدر و مادر‌ها بود و سنگ انداختن جلوی پای مربیان مدرسه که اگر من در زندگی به جایی رسیدم و همین نیمچه سوادم را مدیون خون دل‌خوردن‌های آن‌ها هستم که همیشه زیر میز ماندند. مدیر مدرسه و معلم‌های نازنینی که اسم‌شان در هیچ روزنامه‌‌ای نیامد.

و این‌ها بود تا زمان انقلاب که دیگر هیچ‌کس نمی‌خواست ریختِ ما را ببیند. از هر مدرسه‌ای که می‌رفتیم سه سوت می‌انداختند‌مان بیرون و در را هم پشت سرمان قفل می‌کردند. یک‌بار هم مدیر یکی از همان مدارس (زن کریه‌المنظری که خون صدها دختر مدرسه‌ای به گردنش است) خیلی راحت در چشم مادرم گفت: «این بچه درس خواندن می‌خواهد چکار. برود سر قبرها قرآن بخواند

که البته اگر این‌طور شده بود امروز در آن مملکت که قبرستان‌هایش از دانشگاه‌هایش آبادتر است، نانم در روغن بود. و ما خیلی ممنون بودیم که عجالتاً از اعدام در رفته بودیم. خلاصه بار سفر بستیم و آمدیم اروپا و دیدیم بهتر است به ترقیات سینمایی ـ مطبوعاتی‌مان در دیار فرنگ ادامه بدهیم. لا اقل خدا پدر این‌ها را بیامرزد که در ازای معلق زدن به آدم یک لقمه نان و کباب هم می‌دهند. حقوقی که ما نصف بیشترش را می‌دهیم بالای لباس و کفش.

چون هر هیاتی از هر جای دنیا که راهش به مدرسه‌ٔ ما می‌افتد، هر وزیر و وکیلی که به هر علتی از این مدرسه‌ٔ فراخ دیدار می‌کُند، یک سری هم به دفتر ما می‌زند و یک چند دقیقه‌ای به دست‌های ما نگاه می‌کند و به قول رئیس‌مان حیرت می‌کند.

بیچاره همکارهای آلمانی من خیلی آدم هستند که اعتراض نمی‌کنند و تلافی این‌همه توجه به من و بی‌توجهی به خودشان را سرم در نمی‌آورند. مثل دیروز که همکارانِ دیگر طفلک‌ها زیر میز بودند و ما باز در روزنامه. با وجود این‌که کار همه‌مان یکی است.

دمشان گرم. گمانم خوب فهمیده‌اند که ما از آنها نیستیم که یابو برمان دارد و با دو بار در روزنامه بودنِ اسم و عکس‌مان، فکر کنیم که علی‌آباد هم جایی است. دیروز وقتی به اصطلاح پرِسِنتِیشِن ما تمام شد، همه کمی به‌به و چه‌چه کردند. و ده ثانیه بعد نشستند دور هم به خوردن ساندویچ و گپ و گفت‌وگو و اصلاً یادشان رفت که ما آنجا نشسته‌ایم.

ما هم دست از پا درازتر برگشتیم پیش همان‌ها که دیروز زیر میز بودند. پس بگذار صدای خواستنی پرویز پرستوی خطوط آخر این متن را بنویسد:
«رها کردم دیگه دوز و کلک رو
می‌دونم قدر این نون و نمک رو
جهان با ما به مولا سازگاره
بنازم گردش چرخ و فلک رو

تو خودت از این چند خط، پُل بزن به فیلم «میهمان داریم». تو خودت پُل بزن به حرف‌های رضا. به زخمی که روی دل هزار پدر و مادر جنگ‌دیده درد می‌کُند و تیر می‌کشد.

از روی میز افتادن از آن که ما فکر می‌کنیم، خیلی آسان‌تر است. که در بهترین حالت: ما لعبتکانیم و فلک لعبت‌باز . . .
بله صهبا خانم، اینجوریاس!
 

۱۳۹۳/۱۲/۲۲

روی میز، زیر میز (۱)

صهبا خانمی که شما باشین، سه‌شنبه‌ای که مریض بودم و خونه خوابیده بودم زنگ زدم ببینم سر کار چه خبره، دیدم همکارم رفته زیر میز داره کامپیوتر منو باز می‌کُنه ببره یه جای دیگه وصل کُنه؛ چون قرار بود بنده مثل همیشه جلوی آقای وزیر که قرار بود بیاد بازدید مدرسه معلق بزنم و مثلاً طرز کار یک نابینا با کامپیوتر رو نشون بدم.

والله صهبا خانم از خصوصیات پیری یکی هم اینه که هر چیزی آدم رو به یاد یه چیز دیگه می‌ندازه. یعنی نصف وقت و انرژی آدم به این می‌گذره که هی تو ذهنش عقب جلو کنه تا ماشین قراضهٔ فکرش رو از وسط یک عالمه تصویر و قصه که همینطور بی‌نظم و درهم برهم تو حافظه تلنبار شده، در ببره و برسه به زمان حال. بدون اینکه گوشه‌ٔ گلگیرش به یه عکس ناجور گیر کُنه، یا تو دست‌انداز یک خاطره‌ٔ تلخ بیافته. که اون‌وقت بیا و درستش کُن.

بله! داشتم می‌گفتم. ما هم از این دیدار وزیر یهو یاد همۀ وقت‌هایی افتادیم که باید جایی به نمایش گذاشته می‌شدیم. و «این» یعنی «خیلی» وقت‌ها. حالا بگذریم که همۀ ما به نحوی یه روز پا پتی پرت می‌شیم جلوی دوربین و فقط اولین جمله‌ٔ دیالوگ‌مون که یه جیغ بنفش باشه از پیش نوشته شده. به نفس که بیافتیم، دیگه باقیش پای خودمونه که تو این صحنه‌ٔ گل و گشاد و بی در و دروازه بهترین بازی رو نشون بدیم.



درست یادم نیست اولین بار کِی بود. شاید یک مصاحبه با مجله‌ٔ «کودک و زندگی». آنجا بود که خبرنگار ازم پرسید: «وقتی بزرگ شدی دلت میخواد چه کاره بشی». انگار گفته بودم: «معلم یا پرستار». نمی‌دانم چرا. معلمی شاید، اما پرستاری . . . هرگز بهش فکر هم نکردم. شاید آن وقت‌ها قصه‌ای خوانده بودم که پرستار مهربانی قهرمانش بود.

از دفتر آن مجله به خاطر آن مصاحبه یک کتاب «تام سایر» گرفتم و این آغاز آشنایی من با «مارک تواین» بود. پس می‌شود گفت که آن گفت و گو به زحمتش می‌ارزید.

نه خدایا! بار اول انگار وقتی بود که باید به امید گرفتن یک پیانو!! از دست «علیاحضرت» جلوی ایشان می‌رقصیدم و ترانۀ آن روزها بسیار محبوبی از «فریدون فرخزاد» می‌خواندم. روز قبلش هم باید جلوی مجسمه‌ٔ «اعلیحضرت» متنی را که نمی‌فهمیدم، روخوانی می‌کردم. یادم هست گل را با غیظ به سمت مجسمه پرتاب کردم.

ولی دیدار با خانم «فرح دیبا» خب البته که پیانویی در کار نبود. پیانو را پدر سال‌ها بعد با حقوق کارمندی خرید. یادم هست آن دیدار در «اردوی رامسر» اتفاق افتاد. در حاشیه‌ٔ آن بازدید، نمایشگاهی برپا کرده بودند از اسباب‌بازی‌ها و وسایل مخصوص نابینایان که ما حق دست زدن به آن‌ها را نداشتیم. (نمایشگاه! اسمش رویش است دیگر).
هشت ساله که بودم یک‌بار به برنامۀ تلویزیونی «خانه و خانواده» دعوت شدم. آن روزها معلم کلاس ما یک فرشته‌ٔ نازنین بود به نام «خانم توسلی» که البته چون لهجه‌ٔ آذربایجانی غلیظ داشت، از نظر دست‌اندرکاران برنامه، برای نمایش دادن در تلویزیون هیچ مناسب نبود. پس ما را با معلمی به آن برنامه بردند که شیک‌تر و جوان‌تر بود. «خانم بروجردی» آن روزها هنوز شوهر نداشت.


بعدها . . . بعدها . . . در مملکتی که ۱۷ شهریور داشت، آن خانم معلم جوان هم دو بچه‌ٔ کوچک داشت و شوهری روی صندلی چرخ‌دار. طفلک آن خانم معلم. طفلک شوهرش. طفلک آن مملکت.

خلاصه رفتیم و یک «میهن خویش را کنیم آباد» خواندیم. سال ۵۲. ما اینیم دیگه. یک گل دادند به دست‌مان که ته و توی ساقه و ریشه‌اش را در بیاوریم که مثلاً نشان بدهند با یک بچه‌ٔ نابینا چه‌جوری باید کار کرد. من گل را سر ضرب شناختم. اطلسی بود و من اطلسی دوست دارم. این جزئیات یادم نمی‌ماند اگر نوار کاستی از آن برنامه نمی‌داشتم.

بعد نوبت «برنامۀ کودک» رادیو بود. خانم «پروین چهره‌نگار» ازم پرسید: «اسمت چیه؟» مثل بچهٔ آدم گفتم: «شبنم همتیان». گفت: «همتیار؟« گفتم: «نه! همتیان» و روی حرف «نون» تأکید کردم. آن‌ها هم وقت ادیت نوار مصاحبه همه را بریدند و نتیجه این شد که ما اسم‌مان را مثل دیوانه‌ها با تأکید دولا پهنا روی حرف «نون» گفتیم.

در پایان آن مصاحبه به من که به خاطر نابینا بودنم آن‌جا بودم، یک سِت وسایل نقاشی هدیه دادند.! مداد رنگی و آبرنگ و ماژیک و چند کتاب که عمدتاً تصویری بود. من البته از رو نرفتم و نقاشی کشیدم و رنگ کردم تا عقب نمانم.

[ادامه دارد . . .]

۱۳۹۳/۱۲/۱۷

سورپرایزی که قد خودم بود


جونم واست بگه صهبا خانمی که شما باشین، من که مثل همۀ آدمای دنیا باشم، خیلی از خاطرات بچگیم رو کمی‌قاطی پاتی یادم میاد. (توجه کن: این «کمی» و «خیلی» در کنار هم یک صنعت ادبی بود.) یعنی بعضی وقت‌ها درست نمی‌دونم که وقت وقوع ماجرا چند سالم بوده، اما معمولاً خوب می‌دونم تو چه خونه‌ای بوده. و چون من قد موهای سرم خونه و مدرسه و کشور عوض کردم، اغلب می‌تونم سن خودم رو هم در اون مرحلۀ  زمانی حدس بزنم. (می‌خواستم بگم پریود زمانی، ترسیدم مثل عباس آقای خودمون به درد سر بی‌افتم.)

خلاصه یه روزی از روزهای خدا ما مثل همیشه از مدرسه اومدیم، دیدیم پدر می‌گه: برات یه سورپرایز دارم. البته احتمالاً نگفته «سورپرایز» یه چیز دیگه گفته، ولی خب ۳۰ سال خارجکی حرف زدن باعث شده الآن یادم نباشه چی گفت.
ما به عشق دیدن «یه چیز هیجان‌انگیز» رفتیم به اتاق نشیمن. خونۀ ما سر جمع سه تا اتاق داشت. یکیش که توش نه تخت‌خواب بود و نه مبل و میز مهمونی، اتاق نشیمن بود. یه بخاری توش بود، که تابستون‌ها داوطلبانه جاش رو به یک کولر می‌داد. هر دو «ارج» بودند؛ و در اون تابستون‌های جهنمی‌ و زمستون‌های بی‌آب گرم واقعاً هم که پُر ارج و گرامی‌ بودند.

 

 

داشتم از اتاق نشیمن‌مون می‌گفتم. یه میز چهارگوش نهارخوری، حدوداً یک متر در یک متر، چهار تا صندلی چوبی. ولی نه واسۀ گفتن خوبی، بلکه ترجیحاً واسۀ خوردن خوبی. (با احترام، اشاره به ترانۀ صندلی با صدای آقای معین و شعر ژاکلین خانم دِردِریان). یه یخ‌دون هم گوشۀ اتاق بود. ما اونوقت‌ها به صندوق می‌گفتیم «یخ‌دون». شاید چون قدیم‌ها یخ رو تو صندوق نگه می‌داشتند. تو مال ما لباس بود البته. (ببین حالا هی حواس منو پرت می‌کنی. سوال‌ها رو بذار واسه بعد از سخنرانی.)

مامان با یه تشکچۀ نرم و یه روکش خوشگل چین‌دار از اون یخ‌دون فلزی، یه جای نرم واسۀ  نشستن درست کرده بود. (مامان اینجوری بود دیگه.) تو اتاق خواب هم با کوبیدن یه تخته به سه گوشۀ دیوار، و باز هم به مدد یه رومیزی چین‌و واچین احتمالاً گل منگلی (یعنی من اگه بودم گل منگلی‌اش می‌کردم.) و طبیعتاً یه آینه، یه میز توالت درست کرده بود.

خلاصه ما اومدیم دیدیم بغل اون یخ‌دون یا کاناپه یا هرچی اسمش بود، یه کمد سبز شده. به ما گفتند: درهای کشویی رو وا کن. گفتیم: چشم.

در که وا شد دیدیم اون زیر یه سطح شیشه‌ای هست و چند تا شاسی فشاری و دگمه‌های چرخوندنی. ما هم فشار دادیم و چرخوندیم و دیدیم یه خانمی داره می‌خونه: «منم تافی مینو، که طعم کره دارم. شدم خوشمزه زیرا،‌ کره رفته به کارم.» و این اول آشنایی ما بود با اون جعبۀ جادویی.

 

 

تلویزیون، که نمی‌دونم چه‌جوری بهم فهموندند که فرقش با رادیو اینه که تصویر داره. این «شابلورنس» نازنین یک ترانس داشت. «ترانس دیگه چیه؟»

باید اینجا به یک نکتۀ خارج از مطلب اشاره کنم. (آخ امروز اینقدر از بس به اینجا و اونجا اشاره کردم، انگشت اشاره‌ام خواب رفت.) اگه یه نقطۀ مشترک بین زمان شاه و زمان جمهوری اسلامی‌باشه، همانا، همینه که به برق تهران اعتباری نیست. (کنار هم آوردن «همانا» و «همینه» صنعت ادبی جفنگیه که همین الآن اختراعش کردم.)

وقتی می‌گم به برق اعتباری نبود، با گوشت و پوست می‌دونم از چی حرف می‌زنم. اگه شونصد بار درست جای حساس سریالی که یه هفته منتظرش بودی برق می‌رفت می‌فهمیدی چرا من که اون‌وقت‌ها بیش از ۱۲ ـ ۱۳ سال نداشتم، با اون فقید اینقدر دشمن شدم.

«یوتوب» و این قر و فرها هم که اون وقت‌ها نبود. سریال‌ها رو هم تکرار نمی‌کردند. نمی‌دونم چرا. پس وقتی سریالی از دست می‌رفت، یعنی رفته بود دیگه.

اما برق تهران وقت‌هایی هم که بود، بالا و پایین می‌شد. کار «ترانس» این بود برق رو جوری تنظیم کنه، که به تریج قبای تلویزیون‌ها که خُب چون از فرنگ آمده بودند، نُنُر بودند و به این بالا و پایین‌ها عادت نداشتند، بر نخوره.

زمان ما سریال‌های اساسی و پُر طرف‌دار «روزهای زندگی» و «مرد شش میلیون دلاری» رو شب‌ها دیروقت نشون می‌دادند. مثلا حدود ۱۰ ـ ۱۱ شب. به امید اینکه ما نوباوگان وطن، فرزندان عصر تمدن بزرگ، خواب باشیم. زهی خیال باطل. (مثل همون دروازه‌های تمدن که بیضوی از آب در اومد.) 

 


خلاصه ما از ساعت نُه‌ونیم شب آتیش به جونمون می‌افتاد که ببینیم بالاخره بچۀ  فلانی باباش کیه و حالا فلانی چجوری از عشق جدید طرفش انتقام می‌گیره که یهو سر آگهی‌های تجارتی باز می‌شد.

حُرمت «یام‌یام» و «پُفک نمکی» را داشتیم و صدامون در نمی‌اومد. اما با آگهی‌های بانک و پس‌انداز کلاً حال نمی‌کردیم. آگهی‌های خمیر دندون سر مرز بود. (به من می‌گه دهنم بو می‌ده. . . شَترَق چَک!!)

خلاصه خانمی که شما باشید، اونقدر آگهی نشون می‌دادند که نه تنها حوصلۀ ما، بلکه صبر اون «ترانس» عتیقه هم، که یه جعبۀ فلزی نکره بود، سر می‌رفت و داغ می‌کرد. و به ناچار باید جعبۀ جادو رو خاموش می‌کردیم.

خوشبختانه روند این سریال‌ها، بخصوص «روزهای زندگی» اونقدر کُند بود که اگر چندتایش رو هم نمی‌دیدی، باز رشتۀ کار از دستت در نمی‌رفت. چون هر ماجرا قبل از این که اتفاق بیفته، چندین بار در فکر و خیال این و آنی رُخ می‌داد، که نقشه‌اش رو می‌ریختند. یه چند باری هم قهرمانان قصه ماجرا رو واسه هم تعریف می‌کردند و تازه بعدش نوبت فلاش‌بک می‌شد. و یک صحنه اونقدر تکرار میشد که بلانسبت شما، همه شیر فهم بشوند که موضوع از چه قراره. این نکته از آن آوردم که بدونی قصۀ من با آگهی‌های تجارتی سابقۀ طولانی داره. 

 

  

حالا چی شد یاد این ماجرا افتادم؟
والا همه چی بود جز نوستالژی. چند روز پیش ما داشتیم تو «یوتوب» یه سریال تصادفاً جذاب و باحال نگاه می‌کردیم. یوتوب ۷ دقیقه به ۷ دقیقه می‌رفت تو کار یه سری آگهی تُپل که هر بار یه ربعی طول می‌کشید و واقعاً آدم جریان فیلم یادش می‌رفت.

«جاوز» که معرف حضورت هست. «اسکرین ریدر» یا مونیتورخوان من و دیگر روشندلان جهان. (روشندل رو حال کردی. ما اینیم دیگه.) کسانی که از «جاوز» استفاده می‌کنند، نمی‌تونند از روی آگهی‌ها بپرند. پس محکوم هستند، تأکید می‌کنم، محکوم هستند آگهی‌ها رو تا آخر ببینند و بشنوند.

جامعۀ سرمایه‌داری هم که انگار فهمیده بود این میون زورش به ما یکی خوب می‌رسه، اون روز گذاشته بود پُشتش (و البته کمی‌هم تو کتِ ما) و اونقدر آگهی به ناف ما بست که خسته شدیم و ماهواره رو روشن کردیم تا آگهی‌های «یوتوب» تموم بشه که چشمت روز بد نبینه. دیدیم به هر کجا که روی آسمان همین رنگ است و اونجا هم باز همون آش هست و همون کاسه. که البته کاش آش بود.

نه قربان، فقط دیدیم اونجا هم بازار آگهی داغه. و چون آبجیت، یعنی ما، هم خیلی خوشگلیم و هم خیلی خوش‌اندام و جز به خواب و شوکولات و کتاب به چیز دیگری اعتیاد نداریم؛ و جهازمون هم خوشبختانه اونقدر کامل هست که به وسایل آشپزخانه هم نیازی نباشد. پس، آگهی‌های ماهواره هم به کار ما نمیاد. (تبلیغات رو حال می‌کنی؟) خلاصه ماهواره رو هم بستیم و باز رفتیم سراغ یوتوب. که در این میان به لطف خدا آگهی‌هاش تمام شده بود و رفته بود سراغ ادامۀ سریال که . . .  ناگهان . . . دَدَدَم‌م‌م: آگهی‌های تجارتی تلویزیون ایران شروع شد که همچین وسط سریال قاچاق شده بود رو «یوتوب». 

 



اون روز اونقدر واسمون از رُب آوازه و برنج ۲۱ و چای توکل و محصولات نمی‌دونم چین‌چین بود، گلچین بود، چی بود گفتند و اونقدر با خوندن یه متن مسخرۀ تبلیغاتی روی ترانۀ زیبای «جان مریم»، مرحوم «نوری» رو در گور لرزوندند، که ما پی‌سی رو خاموش کردیم، بی‌خیال سریال شدیم و رفتیم سر یخچال.

این جوریه که درگیری ما با آگهی‌های تجارتی، که یه وقتی از دوستی با «یام‌یام» شروع شد، تا امروز ادامه داره. البته باید بگم که در این میان یه مشکل دیگه هم وجود داره و اون هم ارادۀ سست بنده است در برابر اطعمه و اشربۀ معتبر که هیچ «قُل اعوذُ بِ رَب الناس»ی هم روش اثر نداره.

بله، در مورد نعماتی که خدا و بندگان خدا براش تبلیغ می‌کنند و متأسفانه اغلبشون هم باعث اضافه وزن می‌شن، آبجیت به راه خطا کشیده می‌شه. که البته یا راه قنادی هست یا سَمت قفسۀ «ممنوعه»‌ای در سوپرمارکت. واسه همینه که من مثل دخترخاله‌ام، که خودش وقت دیدن فیلم‌های ترسناک، چشم‌های خودش رو می‌گرفت، چون هیچ کار دیگری از دستم بر نمیاد، وقتی مورد حملۀ آگهی واقع می‌شم، حالا می‌خواد ماهواره باشه یا یوتوب، ایرانی باشه یا خارجی، لااقل اونجاهایی که حرف خوراکی به میون میاد، گوش‌هام رو دو دستی می‌گیرم و احتیاطاً چشم‌هام رو هم می‌بندم. (چون کار از محکم کاری عیب نمی‌کنه.)

اما خودمونیم هنوز هم که هنوزه، میونه‌ام با «تافی مینو» خیلی خوبه و سرمایه‌دارها نتونستند بین ما رو به هم بزنند.