‏نمایش پست‌ها با برچسب در آینه‌ی خیال. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب در آینه‌ی خیال. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۳/۰۴/۲۳

در آغوش پر سخاوت آفتاب



نه! ندیدن معادل غیبت نور و زیستن در تاریکی نیست. نور تنها به چشم دیده نمی‌شود. با تمام پوست احساس می‌شود. تار و پودش را به جان و روان ما می‌پیچاند تا از حس بیداری، شادی و زندگی سرشارمان کند.

من حتی گاهی آفتاب را از پشت لایه‌های نازک ابر احساس می‌کنم. آفتابی که به چشم دیده نمی‌شود. بوی تنش را می‌شناسم که اگر پردۀ ابر را کنار بزند و چهره نشان بدهد، در آغوش پر سخاوتش گله‌جایی هم برای من دارد.

من البته «معجزات» دیگری هم دارم که اگر سرحال باشم و یار موافق و شراب گیرا، تا در دلبری از دیگر همجنسانم کم نیاورم، مثلا میتوانم از روی صدای مردی تشخیص بدهم زادۀ تابستان است یا پاییز.

معجزاتی از این‌دست را از نابینایان دیگر هم دیده‌ام. خوبی‌اش این‌ است که این حدس و گمان‌ها حداقل در پنجاه درصد موارد درست در می‌آید. تیری است در تاریکی که می‌اندازیم و چون ما بلدان آن دیاریم اغلب اصابت می‌کند، اغلب هم به خودمان :-)



اما آفتاب، شاید بشود نابینایی را با چراغی پر نور و حرارت به خیال آفتاب فریب داد. می‌شود هم به جهان، شاعرانه نگاه کرد و گفت: وقتی آفتاب هست همه چیز عطر و طعم او را دارد.

شاید همین تعبیر شاعرانه است که «غیبت نور» را قابل تحمل می‌کند. برای ما غربت‌نشینان، آفتاب تنها «گرما» و «نور» نیست. یاد جوانی و روزهای رفته هم هست. یاد دوستانی که دیگر نیستند و تو با آن‌ها ساعت‌ها در بعدازظهرهای گرمای سخت تابستان به دیوار پلاکارد چسبانده‌ای تا دقیقه‌ای بعد، دستی پاره‌شان کند.

یاد آن سپیدارهاست در باغی که حالا گورستان کتاب‌های تو شده. آن سپیدارهای وزان در باد. دستانی که به دلداری تو به نوازشی پیش می‌آیند اما نمی‌رسند.

هوای آفتاب را از «سیاوش کسرایی» بخوانیم که از زشت و زیبای زندگی بسیار از او آموختم و هنوز هم در هر خط که می‌نویسم دست او بر شانه‌هایم هست.


«هوای آفتاب» با صدای «بی‌بی کسرائی»


ملال ابرها و آسمان بسته و اتاق سرد
تمام روزهای ماه را
فسرده می‌نماید و خراب می‌کُند
و من به یادت ای دیار روشنی ـ کنار این دریچه‌ها ـ
دلم هوای آفتاب می‌کُند!

خوشا به آب و آسمان آبی‌ات
به کوه‌های سر بُلند
به دشت‌های پُر شقایقت، به دره‌های سایه‌دار
و مردمان سختکوش، توده کرده رنج روی رنج
زمین پیر پایدار!
هوای توست در سرم
اگر‌چه این سمند عمر زیر ران ناتوان من
به سوی دیگری شتاب می‌کُند.

نه آشنا نه همدمی
نه شانه‌ای ز دوستی که سر نهی بر آن دمی
تویی و رنج و بیم تو
تویی و بی‌پناهی عظیم تو
نه شهر و باغ و رود و منظرش
نه خانه‌ها و کوچه‌ها، نه راه آشناست
نه این زبان گفتگو، زبان دلپذیر ماست
تو و هزار درد بی‌دوا
تو و هزار حرف بی‌جواب
کجا روی؟ به هر که رو کُنی تو را جواب می‌کُند.

چراغ مرد خسته را
کسی نمی‌فروزد از حضور خویش
کسش به نام و نامه و پیام
نوازشی نمی‌دهد
اگر چه اشک نیم‌شب
گهی ثواب می‌کُند.

نشسته‌ام به بزم دوستان و سرخوشم
بگو بخند و شعر و نقل و آفرین و نوش
سخن به هر کلام و شیوه‌ای ز عهد و از یگانگی‌ست
به دوستی، سخن ز جاودانگی‌ست
امان ز شبرو خیال
امان،
چه‌ها که با من این شکسته خواب می‌کُند

اگر‌چه بر دریچه‌ام در آستان صبح
هنوز هم ملال ابر بال می‌کشد
ولی من ای دیار روشنی
دلم چو شامگاه توست
به سینه‌ام اجاق شعله‌خواه توست
نگفتمت دلم هوای آفتاب می‌کُند؟

مسکو، شهریور ۱۳۷۲
از مجموعۀ «هوای آفتاب»

* * *

۱۳۹۳/۰۴/۱۶

این روی سکه



آنچه امروز می‌خوانید تجربه‌ای شخصی و احساسی است، نه نگاهی نقادانه به دین که وقتی سیاسی شود، سنگ اولش بی‌تردید به زنانی چو من پرتاب خواهد شد. جُستن پناهگاهی است برای استیصال انسانی در غربت و تنهایی. استیصالی که زبان باز نمی‌کند جز به واژگان کودکی و به حرف نمی‌آید جز در آرزوی معجزتی. آن روی سکه را خودتان بهتر از من می‌شناسید.

مادربزرگم را همیشه با «قصص‌الانبیاء» به‌یاد می‌آورم. زنی که خواندن را بی اکابر و مکتب، خود آموخته بود و همهٔ سواد و دلبستگی‌ مذهبی‌ام را مدیون او هستم.

پنج سال دارم، او برایم «قصهٔ ابراهیم» می‌خواند و من با «هاجر» در بیابانم و در آرزوی آن چشمه که زیر پاشنهٔ «اسماعیل» می‌جوشید. گلستانی در حلقۀ آتش «نمرود» . . . ابراهیم، ابراهیم، ابراهیم.

۲۲ سال دارم. دانشجوی فلسفه هستم، «کی‌یر که‌گارد» می‌خوانم. «اسماعیل» در مذبح. روی برگرداندن «ابراهیم» و درنگی. «نه! فرزندم، قربانی کردن تو خواست خدا نبود. نمی‌تواند باشد. تا تو با عشق به او بمیری، به من شک کُن! به پدر شک کُن نه به او».

چهل و چند سال دارم، عاشقم. می‌خوانم: «ابراهیم در آتش» و «او»، «یار» بر او ظاهر که: «چه میخواهی ابراهیم؟»
ـ «می‌خواهم که روزی هزار بار در آتشم اندازند، تا تو بیایی و بپرسی که چه می‌خواهم؟»
چه می‌خواهم؟ چه می‌خواهم؟ چه می‌خواهم؟


نمی‌دانم چند سال دارم؛ زنی دارد دست کوچکم را می‌بوسد که لگد کرده، با روسری سبزی به پنجرۀ پولادی بسته‌ام. شب را آنجا می‌مانیم . . .

اینجا در حرم. این سنگهای صاف، عطر گلاب و عود. پا برهنه‌ایم همه. روی شانه‌های پدر هستم که هق‌هق . . . نمی‌رسیم، به ضریح نمی‌رسیم. یادم نمی‌آید که رسیده باشد، رسیده باشم. چه می‌خواهم؟ چه می‌خواهم؟

بیرون، در صحن، شیر داغ و لک‌لک‌های پابلند پلاستیکی و آن کبوترها. دیگر سخاوت تابستان، نان داغ و هوای طرقبه.

* * *

من اینجا چه می‌خواهم که تنهایم اینگونه شاهزاده خانم آهوی غمگین از سرزمین پشمک و سرشیر، دیار نُقل و بهارنارنج؟

زمستان است. دنیا سپید، سپید، عصای من که کور و گیج از برف . . . گم . . . راه نیست . . . کو؟
پایم نمی‌رسد به آن سنگ‌های صاف که سرخ و سبزِ آن خوشه‌های کُشنده بر آن منعکس . . . میان زمین و آسمانم، یا ضامن آهو که هو هو هو کشانم، بی‌زمان . . . هو‌هو  . . .

ماه شب کویر روی بالشم که سنگ بیابان. زمزم زیر پایم نیست که تشنه، پریشان. با خیالت بهارنارج می‌رویم. گلستانی در آتش، در آغوشت که نیست، می‌جویم .

* * *

۱۳۹۳/۰۴/۱۱

پیل در تاریکی یا «نمای دور، نمای نزدیک»



به‌یاد نمی‌آورم از چه هنگام دریافتم که تفاوتی با کودکان دیگر دارم، اما این ترانۀ کودکان را به خوبی به‌یاد دارم:

پاشو پاشو کوچولو
از پنجره نگا کُن
با چشمای قشنگت
به منظره نگا کُن

بی‌آنکه نگاه کردن به منظره برایم ممکن باشد، این ترانه را می‌خواندم. البته آن وقت‌ها کوچک‌تر از آن بودم که به این مشکل به‌طور جدی فکر کنم. سرگرمی‌های دیگر داشتم و نمی‌دانستم که نبودن این نمای دور مرا از چه زیبایی بی‌نظیری محروم می‌کند.

امروز با مدد جُستن از مولانا جلال الدین محمد رومی می‌خواهم به پاره‌ای تفاوت‌های درک بصری و درک لمسی جهان اطراف بپردازم.

افسانۀ مردانی که در اتاقی تاریک می‌کوشند از طریق لمس اندام پیل به ماهیت این موجود عظیم‌الجثه پی ببرند، در آیین‌های گوناگونی چون آیین «جین» یا «یاناییسم» و آیین بودا و همچنین از زبان صوفیان مسلمان، نقل شده است.

پیل اندر خانۀ تاریک بود
عرضه را آورده بودندش هنود
از برای دیدنش مردم بسی
اندر آن ظلمت همی‌شد هر‌کسی
دیدنش با چشم چون ممکن نبود
اندر آن تاریکی‌اش کف می‌بسود
آن یکی را کف به خرطوم اوفتاد
گفت همچون ناودان است این نهاد
آن یکی را دست بر گوشش رسید
آن بر او چون بادبیزن شد پدید
آن یکی را کف چو بر پایش بسود
گفت شکل پیل دیدم چون عمود
آن یکی بر پشت او بنهاد دست
گفت خود این پیل چون تختی بُدست
همچنین هر یک به جزوی که رسید
فهم آن می‌کرد هر جا می‌شنید
از نظرگه گفتشان شد مختلف
آن یکی دالش لقب داد این الف
در کف هر کس اگر شمعی بُدی
اختلاف از گفت‌شان بیرون شدی
چشم حس همچون کف دست است و بس
نیست کف را بر همۀ او دسترس
چشم دریا دیگر است و کف دگر
کف بهل وز دیدهٔ دریا نگر
جنبش کف‌ها ز دریا روز و شب
کف همی‌بینی و دریا نی؟ عجب
ما چو کشتی‌ها به هم برمی‌زنیم
تیره چشمیم و در آب روشنیم
ای تو در کشتی تن رفته به خواب
آب را دیدی نگر در آب آب
آب را آبی‌ست کو می‌راندش
روح را روحی‌ست کو می‌خواندش
. . .
. . .
«دفتر سوم مثنوی»


به باور صوفیان، ما نیز چون آن کوران در تاریکی، تنها قادر به درک و دریافت اجزا هستیم و از همین‌رو تصور ما از حقیقت کلی، تصوری ناقص و مخدوش است.
وقتی بینایی را به عنوان یکی از حواس چندگانه از جعبه ابزار درک و دریافت جهان حذف، و حواس دیگر را جای‌گزین آن کنیم، امکانات ما از آن‌چه در تیررس نگاه است به آن‌چه در «دسترس» است محدود می‌شود.

وقتی دوربینمان را خاموش کنیم و ضبط‌صوت را روشن، برای ضبط صداها باید به منابع صوت نزدیک شویم. نگاه دوربین را می‌شود روی اشیا و مناظر تنظیم کرد، چشم دوربین را می‌شود بست، اما ضبط‌صوت که روشن باشد خواه ناخواه صداهای مزاحم را هم ضبط می‌کند. چشم انتخاب میکند، گوش ناچار است که بشنود.

در این میان امکانات حس لامسه باز هم محدودتر است. با تکیه به قوۀ لمس ـ چونان که در قصهٔ «پیل در تاریکی» خواندیم، ما تنها قادر به دریافت جزییات هستیم. تصویر یک نابینا از جهان، آمیزه‌ای است از صداها، بوها، طعم‌ها و جزییات قابل لمس. «جزییات» را این‌جا معادل واژه فرنگی«details»  بهکار می‌گیرم.

جهان در تصور من گاهی شبیه پازلی است که از تکه‌های کوچک می‌سازمش. اطلاعات جز به جز را کنار هم می‌گذارم تا به درجه‌ای از دریافت حقیقت برسم. با آگاهی به این‌که غیبت نگاه می‌تواند مانع بزرگی در راه این درک و دریافت باشد.

شیرینی قصه در این‌جاست که ارتباط لمسی، ارتباطی نزدیک، صمیمی و بگذارید بگویم «عاشقانه» است. تفاوت دیدن و لمس جهان مثل تفاوت «نگاه» و «نظربازی» است برای دو دل‌داده و البته که از هیچ‌کدام نمی‌شود گذشت.

با داستانی دیگر از پیل و نگاهی متفاوت به آن، این بحث را به پایان می‌برم.

داستان پیلی که از دوران کودکی، پایش را با طناب به سنگی بسته بودند و در بزرگی هم به توانایی خود برای از جا کندن سنگ به حرکتی باور نداشت. عادت کرده بود به بسته ماندن و قدرت خودش را نمی‌شناخت.

انسان دانا و پویا اما از کوچک‌ترین امکانات برای رسیدن به بالاترین درجهٔ دریافت حقیقت بهره می‌گیرد. به ناتوانی عادت نمی‌کند و به قوۀ هوش و درایت، زنجیرهای دست و پاگیر را از میان برمی‌دارد. آزادی اندیشه و سرکشی ذهن، سد و مانع امکانات جسمی را می‌شکند و نمادینه می‌شود برای بینایی که از امکانات چشمِ سر فراتر می‌رود. از غیبت رنگ‌ها در مجالی دیگر خواهم گفت.
آخر آن ترانۀ کودکانه را بیاد دارید:

نگا کُن آن دور دورا
کبوتری می‌پرد
شاید برای بلبل
از گل خبر می‌برد

شاید همان پیام عاشقانهٔ طبیعت و چنان‌که بارها گفته ام، همین عشق به زندگی، نبودن حسی از حواس یا حتی نبودن عضوی از اعضا بدن را تحمل‌پذیر می‌کند.

* * * 

ترانهٔ کودکانهٔ «پاشو، پاشو کوچولو» را بشنوید

 

* * *

۱۳۹۳/۰۴/۰۹

میان مردم رفتن، شهامت است



شب از شب‌های پاییزی‌ست
از آن همدرد و با من مهربان شب‌های شک‌آور،
ملول و خسته‌دل، گریان و طولانی.
شبی که در گمانم من که آیا بر شبم گرید، چنین همدرد،
و یا بر بامدادم گرید، از من نیز پنهانی.
و اینک (خیره در من مهربان) بینم
که دست سرد و خیس‌ش را
چو بالشتی سیه زیر سرم ـ بالین سوداها ـ گذارد شب
من این می‌گویم و دنباله دارد شب.

خموش و مهربان با من
به‌کردار پرستاری سیه پوشیده پیشاپیش، دل برکنده از بیمار،
نشسته در کنارم، اشک بارد شب.
من این می‌گویم و دنباله دارد شب.

«مهدی اخوان‌ثالث»


از شعر شروع می‌کنم و به شعر می‌رسم. کنار «اخوان» و «نیما» و «شاملو» ایستاده‌ام و سر بر شانه‌های این همراهان همیشگی‌ام می‌خواهم امروز از گوشه‌های پنهان جان و خیالم با شما بگویم. از شب بگویم و «شبانه»‌ای گریه کنم. 


کاش همیشه چنان‌که دیگران می‌پندارند در شب بودم. کاش فنجانی قهوه این سطر کوتاه را نقطه نمی‌گذاشت و من نمی‌بایست چون دن‌کیشوتِ پیاده‌روهای باریک، با آن شمشیر سپید، به جنگ سطل‌های زباله و تابلوهایی بروم که برایم صف کشیده‌اند.

باور کنید گاهی سر می‌روم از حوصله. و طاقتم در همهمۀ سبز و سرخ چراغ‌ها و ماشین‌های باری ته می‌کشد. و تا اینجا و آنجای روز که به شما می‌رسم، هزار جایم خط افتاده است و هزار بار آرزو کرده‌ام که آن مهربان، باز مرا پناه دهد، در نرمه‌تارهای خیال بپیچد و به افسونی خوابم کند. ببردم به آن نوبت که حروف، صوت می‌شوند و اصوات، نجوا. پرده را ببندد و بگذارد من هم مثل رنگ‌ها و سایه‌ها لباس خواب بپوشم.

یله
بر نازکای چمن
رها شده باشی
پا در خنکای شوخ چشمه‌ای،
و زنجره
زنجیرۀ بلورین صدایش را ببافد.
در تجرد شب
واپسین وحشت جانت
ناآگاهی از سرنوشت ستاره باشد،
غم سنگینت
تلخی ساقۀ علفی که به دندان می‌فشری.
هم‌چون حبابی ناپایدار
تصویر کامل گنبد آسمان باشی
و روئینه
به جادوئی که اسفندیار.
مسیر سوزان شهابی
خط رحیل به چشمت زند،
و در ایمن‌تر کنج گمانت
به خیال سست یکی تلنگر
آبگینۀ عمرت
خاموش
درهم شکند.

«احمد شاملو»



بهانۀ من برای سرک کشیدن به ادبیات سوئد داستان‌های پلیسی ـ جنایی است که سوئدی‌ها در نوشتن‌شان ید طولایی دارند. این‌گونه است که گاهی تا اقالیمی می‌روم که ماه‌هایی از سال را بی‌امنیت شبانه باید سر کنند. جانیان فراری و پلیس‌های سر‌در‌گم از ورم پلک چشم‌ها می‌گویند و سردرد و ناآرامی مدام. و از آن خط طولانی روز که دایره‌وار در خود می‌چرخد و به پایان نمی‌رسد. 

و من دلم می‌رود که به‌جای ماه، این بانوی تنهای شب، باز صدای پای مادربزرگم خوابم را آشفته کند، که به نماز شب می‌ایستاد. مجموع و به دور از غوغای ما کودکان که روز خانه را پُر می‌کرد. شب، مادر مهربانی که قرن‌ها ادبیات سانسورزدۀ ما گناه تیره‌روزیمان را به گردن و به طرۀ سیاه او آویخته. 

سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی
چه خیال‌ها گذر کرد و گذر نکرد خوابی
به چه دیر ماندی ای صبح که جان من برآمد
بزه کردی و نکردند موذنان ثوابی
نفس خروس بگرفت که نوبتی بخواند
همه بلبلان بمردند و نماند جز غرابی
نفحات صبح دانی ز چه روی دوست دارم؟
که به روی دوست ماند که برافکند نقابی
سرم از خدای خواهد که به پایش اندر افتد
که در آب مُرده بهتر که در آرزوی آبی
دل من نه مرد آن است که با غمش برآید
مگسی کجا تواند که بیافکند عقابی

«سعدی»

به جز این چه می‌شود گفت در دیاری که حتی بردن نام گل سرخ و شقایق در آن ممنوع است.
. . .

صدایم می‌کنند.
صدایم می‌کند آینه که مرا بهتر از خودم می‌شناسد. و به نیشخندی می‌گوید: «تو از دیار شب نیستی، شبنم صبح! لوس‌بازی تمام! حالا آبی و سپید و سرخ می‌پوشی. این‌هم شانه، این‌هم رژ لب، این گوشواره ها را هم . . .»

آن‌چه می‌گوید می‌کنم. مثل سربازی شجاع، از بالشم خداحافظی می‌کنم. شمشیر سپیدم را برمی‌دارم و در را باز میکنم به روز، روز . . . روز . . .

به گوش‌هایم جمله‌ای از آن فیلسوف آلمانی آویخته‌ام که گفت: «میان مردم رفتن، شهامت است.»

* * *

۱۳۹۳/۰۴/۰۶

در آینۀ خیال



ناغافل که در می‌آیی، تمام قد، در آینۀ خیال
بند می‌آیم از نفسِ شعر، هنوز
عادت نمیکنم که نغلتم
روی سطح روشن سلام
رنگ نبازد واژه
عادت نمی‌کنم شبیه صدایت نباشم
شکل شیرین دلتنگی، هنوز.

۱۳۹۳/۰۳/۱۹

زیبایی‌ علیل



در میان صفحات مجموعه اشعار «تولدی دیگر» از فروغ فرخزاد دو شعر هست که به نظر من از نگاه و توجه پنهان مانده‌اند. این دو سروده از آن کتاب، را در بحثی که آن را «زیبایی‌ علیل» نامیده‌ام خواهید خواند.
معلول در زبان فارسی انسانی است که عیب و علتی دارد. علیل است و با ذلیل قافیه می‌شود. انسانی که در انجام برخی کارها ناتوان است و یا با موانع و دشواری‌هایی مواجه است. 
از وقتی شروع به خواندن و سینما رفتن کردم و با ادبیات فارسی سر و کار دارم دو چهره‌ی زنانه تعقیبم می‌کنند: یکی چهره‌ی آن مادری که آغوشش بوی آشپزخانه و حیاط و آب و جارو دارد، مقدسه‌ای که خواهش تن نمی‌شناسد، بلند نمی‌خندد، نمی‌رقصد، آواز نمی‌خواند، کم‌حرف است و وقتی آستینی بالا می‌زند و برای آدم زنی یا شوهری هم پیدا می‌کند.
 و آن یکی دیگر، با آن طره‌ی گیسوان، آن خال لب و آن کرشمه که می‌شود عاشقش شد، از نگاه‌هایش آتش گرفت و جفاهایش را به‌جان خرید.
تا یادم هست میان این دو چهره که هیچ کدام شباهتی به من و زنان دور و برم نداشتند سرگردان بوده‌ام. باز آن چهره‌ی مقدس را می‌شد کاریش کرد. در میان زنان فامیل و همسایه نظیرش پیدا می‌شد اما آن مینیاتوری‌ها کجا بودند؟ آن نقش‌های بر سنگ و دیوار با آن جام و آن حال، آن رقص و آن خیال که معلوم نبود با آن دهان‌های نقطه‌ای چطور از گرسنگی نمی‌مردند؟!
دور و برم پر بود از دختران زیبا که همه آن‌وقت‌ها یا درگیر تظاهرات و انقلاب بودند و یا بعدترها درگیر کنکور. از درس خواندن شبانه پای چشم‌هایمان گود می‌افتاد. مشکلات خانوادگی داشتیم. آن عادت ماهانه هم بود که یک هفته‌ای در ماه ناک‌اوت‌مان می‌کرد و بالکل از حال جفا کردن می‌انداخت.
در این میان، کار من دشوارتر هم بود. می‌دانستم که هرچه هولم بدهند بازهم به جبهه‌ی مقدسین، جایی که از نگاه فرهنگ و جامعه برای من که دختری با مشکل جسمی بودم امن و مناسب بود نخواهم پیوست. پرشورتر از این حرف‌ها بودم و زورم به این میل و خواهش شاد زنده بودن نمی‌رسید.
برای وسوسه آدم بهشتی هم امکاناتم محدود بود. از آتش نگاه خبری نبود، طره‌ی نداشته‌‌ی‌ گیسوانم زیر روسری کُرک می‌شد و می‌ریخت. در خیابان گاهی به جایی می‌خوردم. در جوی آب می‌افتادم. بی کفش پاشنه‌بلند هم پایم پیچ می‌خورد. پیشانی‌ام گاهی از برخورد با در و دیوار کبود و باد کرده بود و رفتار غزال در خیابان‌های تهران، حتا برای بیناها هم ناممکن بود. اگر برایم خواستگار می‌آمد که خوشبختانه نمی‌آمد و من مثلا ـ آن‌طور که در فیلم‌ها ـ می‌بایستی چایی می‌آوردم قطعا سینی را کج می‌گرفتم و داماد بخت‌برگشته را می‌سوزاندم.


مرا پناه دهید ای زنان ساده‌ی کامل
که از ورای پوست، سرانگشت‌های نازکتان
مسیر جنبش کیف‌آور جنینی را
دنبال می‌کند
و در شکافِ گریبانتان همیشه هوا
به بوی شیر تازه می‌آمیزد
کدام قله کدام اوج؟

مرا پناه دهید ای اجاق‌های پر آتش
ای نعل‌های خوشبختی
و ای سرود ظرف‌های مسین در سیاه‌کاری مطبخ
و ای ترنم دلگیر چرخ خیاطی
و ای جدال روز و شب فرش‌ها و جاروها
مرا پناه دهید ای تمام عشق‌های حریصی
که میل دردناک بقا بستر تصرف‌تان را
به آب جادو
و قطره‌های خون تازه می‌آراید

تمام روز، تمام روز
رها شده، رها شده، چون لاشه‌ای بر آب
به سوی سهمناک‌ترین صخره پیش می‌رفتم
به سوی ژرف‌ترین غارهای دریائی
و گوشت‌خوارترین ماهیان
و مُهره‌های نازک پشتم
از حس مرگ تیر کشیدند

نمی‌توانستم؛ دیگر نمی‌توانستم
صدای پایم از انکار راه برمی‌خاست
و یأسم از صبوری روحم وسیع‌تر شده بود
و آن بهار ، و آن وهم سبز رنگ
که بر دریچه گذر داشت ، با دلم می‌گفت:
«نگاه کن!
تو هیچگاه پیش نرفتی،
تو فرو رفتی.»
از شعر «وهم سبز»

بیایید این کلیشه را با نگاهی به «زنان معلول» محک بزنیم. 

کدام مردی حاضر است ساعتی را با فاحشه‌ای نشسته بر صندلی چرخ‌دار بگذراند؛ و تازه برایش پول هم بدهد؟ «شیرین» را با یک پستان در حال آبتنی تصور کنید و حال «خسرو پرویز» جاخورده را. «لیلی» با یک پای کوتاهتر، یا با چشمان شیشه‌ای! «ویس» بعد از شیمی‌درمانی. و رقاصه‌ای بی‌دست در کافه‌ی اوستا کریم.

نام «شیرین» را این‌جا تنها برای توصیف یک زیبایی کلیشه‌ای وام گرفته‌ام که «شیرین» خود زنی بود با شخصیتی چنان مستقل که «نظامی» در نهایت لطف، او را به تشبیه مردانه! مزین کرده در مورد او می‌گوید: 

پری‌رویی، پری بگذار، ماهی
به زیر مقنعه صاحب کلاهی

و «شیرین» همچون من این کلیشه را به سخره می‌گیرد آن‌هنگام که در شب وصل به‌جای خود عجوزی زشت‌رو را نزد «خسرو پرویز» پاتیل می‌فرستد.

قصدم اشاره به آن زیبایی سحرآمیز است که تنها دیدن تصویری از آن، هزاران چون «خسرو پرویز» را مجنون و شیدا می‌کند و به راهی می‌کشاند که آخرش تیشه بر فرق «فرهاد» است و بیابان‌گردی «قیس» و هذیان مردان مست در فیلم‌های ایرانی.

باور کنید قضیه به همین روشنی و سادگی است. در هر لباسی که باشد و به هر رنگ زیبایی‌شناسانه ای که درآید. تا بر من خُرده نگیرید که: این کلیشه‌ها که می‌گویی از مُد افتاده است و در سبد هیچ نویسنده عطار مردی دیگر پیدا نمی‌شود، حکایت را با مردی اروپایی در میان گذاشتم.
 گفت: من هم اعتراف می‌کنم این کلیشه‌ها هستند، خوب هم هستند؛ اگر نه دیگر در ادبیات و نه حتی بر پرده سینما، اما در سَر و سِر ما هستند.

جالب‌تر و دردناک‌تر از خود این کلیشه‌ها، بازی ذهن مردانه‌ای‌ست که معشوقه را اگر به ساز نرقصد و بر مُراد نگردد؛ از ظلمتی به ظلمت دیگر می‌فرستد و در دم معشوق فرشته‌سان را به فاحشه‌ای وسوسه‌گر و بوالهوس تبدیل می‌کند.

تمام عمرم به جنگ با کلیشه‌ای گذشت که وجود زنانه مرا به‌عنوان یک زن معلول نفی می‌کرد و مرا به بازی نمی‌گرفت. خوبی‌اش این بود که خوش می‌گذشت، بی که اثیری باشی یا لکاته هم خوش می‌گذرد. به آن جای امن در این جامعه پدرسالار که زن‌کالای دست اول می‌خواست که نبودم، نه در میان خطوط کتاب بود و نه در آغوش بابا شمل‌های روشنفکرنما.

آن امنیت را در جمع زنانی پیدا کردم که چون من فکر و زندگی می‌کردند و شنیدن حرف‌هایشان و درک زیبایی‌شان آرامم می‌کرد. زنانی که آگاهانه و داوطلبانه و در نهایت زیبایی بی‌نقص به جنگ این کلیشه‌ها برخاسته بودند.



روی خاک

هرگز آرزو نکرده‌ام
یک ستاره در سراب آسمان شوم
یا چو روح برگزیدگان
همنشین خامش فرشتگان شوم
هرگز از زمین جدا نبوده‌ام
با ستاره آشنا نبوده‌ام
روی خاک ایستاده‌ام

بارور ز میل
بارور ز درد
روی خاک ایستاده‌ام
تا ستاره‌ها ستایشم کنند
تا نسیم‌ها نوازشم کنند

از دریچه‌ام نگاه می‌کنم
جز طنین یک ترانه نیستم
جاودانه نیستم

جز طنین یک ترانه آرزو نمی‌کنم
در فغان لذتی که پاک‌تر
از سکوت ساده‌ی غمی‌ست
آشیانه جستجو نمی‌کنم
در تنی که شبنمی‌ست
روی زنبق تنم

بر جدار کلبه‌ام که زندگی‌ست
یادگارها کشیده‌اند
مردمان رهگذر:
قلب تیرخورده
شمع واژگون
نقطه‌های ساکت پریده‌رنگ
بر حروف درهم جنون

هر لبی که بر لبم رسید
یک ستاره نطفه بست
در شبم که می‌نشست
روی رود یادگارها
پس چرا ستاره آرزو کنم؟
اين ترانه‌ی من است
ـ دلپذیر، دلنشین
پیش از این نبوده بیش از این.

* * *