میخوانمت
به همه
نامهای جهان
رؤیای تلخ
بیهمتا
از دیر و
دورِ کدام تابستان
ناگهان. . .
ـ
که
در آغوش آفتابیات
همیشههای کدر
ریختند از
شانههایم ـ
پیدا شدی؟
ـ طلای
ناب
در میان صدفهای کدام ساحل ـ
که
عریان
به موج
نگاهت زدم.
امانت آسمان
را
از کدام
پستو ناگهان . . .
با خندههایت، تلخ
از در
درآمدی و
من که دستم
از عادت
نوشتن
و دلم
از عادت
خواستن . . .
افتادم از
نفس
در سلام
آشنای تو.
رؤیای تلخ
بیهمتا
از کدام
پروازِ ناگهان. . .
که
بوی سفر میدهی هنوز . . .
فرود کُن
و به برگهای همین
تابستان
تازه رسیده
ـ به
همه نامهای جهان
که
در دستهایت
گرسنگی نان
شد و نان، گل
سرخ ـ
وِردی بخوان
و خم شو
و از خواب تُرد دم صبح برگ
دردانه را
بچین.
میخواهمت
آخرین حرف
خواهش
آخرین لفظ
ستایش
به همه نامهای
جهان
رؤیای دور
تلخ . . .
۱۳۹۶/۰۳/۱۰
رؤیای تلخ
۱۳۹۴/۰۱/۲۲
دور از خانه (۱۰)
این روزها
ساعتها طول میکشد تا من صبحها به عالم خاکی فرود بیایم
و چشمهایم
واقعاً باز شود. و چای صبح . . .حرفش را هم نزن. بعدش هم میرسم به پاک کردن صورت
و کرممالی و شانه کردن این جنگل بینظم.
سی سال پیش، زمستان
سیاه ۸۴ که وارد آلمان شدم
نه پول تلفن
داشتم، نه امکان ایمیل و اسکایپ و . . . بدتر
از همه، نه امیدی به آینده. اینجا وقتی
ناگهان نه جایی برای ماندن و آرام گرفتن
بود، نه گوشهی امنیتی.
مامانبزرگ از شوک رفتن من و از دلتنگی، بیمار بود. خالهی کوچک در زندان بود
و تهران در
جنگ. و آن خانه آنقدر دور که من فکر میکردم شاید، لابد زمانی در خواب دیدهاماش. انگار که آن دخترک مو جنگلی کوچولو که داییها
گاهی «دراز» صدایش میکردند؛ که بابابزرگه «شبو» صدایش میکرد؛ که مامانبزرگ
برایش قصصالانبیا میخواند و لرزانک درست میکرد؛ که خالهها برایش لباس میدوختند؛
که دایی داوود، فقط به خاطر او آخر هفتهها از شمال میآمد
که باهاش ریاضی کار کند؛ آن دختر کوچک
که جایی، کف
یکی از ایوانها، در یکی از اتاقها اینجور بیخیال نشسته و مشق مینویسد؛ انگار آن دختر کوچک، قهرمان
شاد و شنگول یکی از کتابهایی باشد که خواندهام.
بعد خودم از
حسودی چشمش میزنم. با چشمهای شور از اشک، چشمش میزنم. که برق سیم لخت آن پنکه،
که قبل از کولر حاکم مطلق ظهرهای تابستان
بود بگیردش. و نفرینش میکنم که بزرگ شود، عاشق
شود، عاشق «سعید قائممقامی».
و درست وقتی
«قائممقامی» زنگ میزند، او، دخترک، خانه نباشد.
نفرینش میکنم که بزرگ شود و «برشت» بخواند.«آنکس که گفت آری، آنکس که گفت نه» بخواند. «بوف کور» بخواند. برود تظاهرات. از مدرسه بیرونش کنند. بهشت کودکیاش جهنم شود. جهنمِ فریاد و بحث سیاسی. جهنمِ دعوای شاهی و تودهای و مسلمان. و صدای مادربزرگش . . . آخ . . . «نمیگذارم بروید، لوتان میدهم.» این را تا حالا به هیچکس نگفته بودم. آن هواپیما را، من، من دعا کردم که بهموقع بلند شود. درست سر وقت. نه یک ثانیه دیرتر. تا النگویی که مامانبزرگ آورده بود فرودگاه به دست «شبو» نرسد. تا من بعد بروم در دفتر مدرسهاش، مثل خودش که آنوقتها وقتی تازه تلفن آمده بود خانهی بابابزرگ اینها، یک پنجزاری بیاندازم در قلک تلفن و بگیرم: ۵۴ ۱۳ ۵۴. و وقتی دخترک با شوق میدود و گوشی را برمیدارد، بگویم:«خوبت شد. دلم خنک شد. دیدی حالا، دراز جنگلی، بازی اشکنک داره.»
خب این هم
خواب بیدغدغهی بعد از ظهر تابستان که
انگار امروز سهم ما نبود.
حالا نشستهای کنارم. مثل آن روز
که در لابی هتل و دستت، دست که نه سایهی دستت
انگار روی شانهام است. و من میگویم: ببخش. نصف این حرفها از زیر
دست مأمور سانسور نوستالژی در رفت.
* * *
۱۳۹۴/۰۱/۲۱
دور از خانه (۹)
بعدها
بابابزرگ خانه را کولرکشی کرد. و حالا همان دختر، در ایوان جلوی باد کولر ایستاده تا باد توی پیرهن بلندش بیافتد و موهایش را ببرد هوا.
پیرهنها را خالهها میدوختند. و همانها
موهای جنگلی
دخترک را گاهی اتو میکردند، گاهی گوجه فرنگی میبستند
که توی چشمش نیاید. و دیوارهای ایوان جان میداد برای پرت کردن
کاغذهای تشتکی مسقطی که به دیوار میچسبید.
تابستانها، جای بخاری یخچالی اینجا پیدایش میشد که نمیتوانم به یاد بیاورمش بی آنکه دلم پر بکشد
برای رویههای
ماست که
بعد از ظهرها که همه خواب بودند بهش ناخنک میزدیم و صدای مامانبزرگ در میآمد که
لامذهبها
این ماست آب میاندزد. آنقدر خوشمزه بود که به دعوای بعدش میارزید. و چون قایمکی
بود. الآن میدانم که بزرگترین گناه کودکی من بود. گناه
دیگرم گاهی حرفی بود که نباید گفته
میشد، یک جملهی نابجا. قصهای که نباید تعریف میشد. میبینی من انگار هنوز همان
کودک هستم. و گناههایم هم خیلی بزرگتر نشده انگار،
فقط خطرناکتر شده، و بیشتر از همه برای
خودم.
اتاقهای پایین جای خلوت نبود. بعدها
«مادر» در اتاق پسرها بستری بود. زمینگیر و بیهوش
و حواس. پس بیا از این پلهها برویم بالا تا برسیم به اتاقی که
اصل ماجرا و
شاهکار جادوگری، اوج افسونگری بابابزرگ بود.
پلهها: اول شش تا، بعد بپیچ دست راست،
حالا
چهارتا، باز بپیچ دست راست و باز ششتا. اول یاد گرفتم از بالای چهارتایی بپرم پایین. یک
بار هم از هر شش پله پریدم. تمرین نترسیدن میکردم انگار. یک وقتی هم من و بنفشه در سوراخهای گوشهکنار همین راهپلهی متمدن فرش شده،
دنبال کشف
سوراخ مورچه بودیم. نمیدانم چرا این را یادم مانده.
داریم میرویم
به سمت یک اتاق پنجم. این راهپلهی چوبی ایوان بالا کجا میرود؟ آخ! نه آنجا فکر
کنم گربه دارد،
بیا برویم. اتاق
پنجم. اتاقی که از دل یک ایوان در آمد. اتاق دخترها به یک ایوان راه داشت. چیزی
شبیه یک بالکُن با نردههای چوبی به سمت حیاط. و ناگهان، من یادم نیست کی، آن ایوان سرپوشیده شد
و به اتاقی
ختم شد که کنج خلوت آن خانهی شلوغ بود. مخلوطی
از انباری و اتاق هیچکس. آنجا انگار اتاق بزرگ شدن بود. برای پسرها که پیلهی اتاق
پایین را میشکافتند. و بعدها برای ما بچهها.
اتاقی که
هیچ وسیلهی به درد خوری نداشت. اتاق نمایشنامههای ساعت سه «برنامهیدوّم». اتاق «گلچین هفته» و
رادیو تهران. اتاق صدای «پریسا» و «شجریان». اتاق اولین بار شنیدن صدای «بهنود» و »
«نوریزاده» و «میبدی». اتاق «هدایت» خواندن ما
وقتی «مادر»
مُرده بود و خانه پُر از آدم بود. اتاق در
رفتن از زیر ماچ داییجانهای پیری که ریش و سبیل تیز داشتند. اتاق دستبرد زدن به کارتُنهای خرما که آنجا انبار
بود. اتاق ورقبازی پنهان از مامانبزرگ. اتاقی که نمیدانم
چرا همیشه بوی داروی ضد ساس
میداد.
اگر بخواهم جایی از دنیا را انتخاب کنم
تا در آغوش
تو باشم قطعاً همان اتاق است. انتخاب!
چه واژهی مضحکی است
وقتی تو حق
انتخاب داری اما امکان انتخاب نه.
نمیدانم ساکنان ثابت خانه وسایل شخصیشان را
کجا میگذاشتند. مامانبزرگ و بابابزرگ اشکاف خودشان را داشتند
که یک آینهی قدی داشت. و در اتاقهای
دیگر هم گنجههای دیواری بود. یا ناگهان ظاهر
میشد و میماند. اما لباسها، بیشتر از اینکه آویزان
باشند در بقچه بودند. من جای ثابتی نداشتم و
همینش خوب بود. دست و صورتمان را در دستشویی آشپزخانه میشستیم.
همه چیز آسان بود. چطور بگویم اصلاً آنقدر درگیر بپوش و بمال نبودیم. بیداری، لقمههای
کوچک چیده روی سفرهی پارچهای بود و چای شیرین. خواب، خنکای تشکهای پهن روی زمین.
(ادامه دارد . . .)
(ادامه دارد . . .)
* * *
۱۳۹۴/۰۱/۲۰
دور از خانه (۸)
بابابزرگ معمار تجربی بود و کارش قسم میخورم هزار بار بهتر از کار این مهندسهای
جوان «دست به من نزن». و من با میز رسم و اشل و موزائیکهای کوچک رنگی، با کاشیهای جور و واجوری که
داییها از سر ساختمان میآوردند بزرگ شده ام و اینها برایم طبیعیترین اسباببازیهای دنیا بود. بابابزرگ از
سر ساختمان که میآمد معمولاً اسباببازی کوچکی میآورد.
من در یک خانوادهی خیلی مذهبی بار آمدهام. برای ما تجمل و اصراف قدغن بود. و اصولاً اگر پدربزرگ و مادربزرگ من سر چیزی اختلاف داشتند، سر همین اصرافکاریهای بابابزرگ بود که همیشه یا یواشکی روغن غذا را زیاد میکرد یا بیش از حد لازم میوه میخرید. و شاید درست به همین دلیل بهترین بابابزرگ دنیا بود.
من در یک خانوادهی خیلی مذهبی بار آمدهام. برای ما تجمل و اصراف قدغن بود. و اصولاً اگر پدربزرگ و مادربزرگ من سر چیزی اختلاف داشتند، سر همین اصرافکاریهای بابابزرگ بود که همیشه یا یواشکی روغن غذا را زیاد میکرد یا بیش از حد لازم میوه میخرید. و شاید درست به همین دلیل بهترین بابابزرگ دنیا بود.
آخ بیا از
حیاط بگذریم حالا. در ایوانیم، ایوان پایین. کسی نیست اینجا؟ نه، انگار تنهاییم. بابابزرگ
میگفت من دوازده تا بچه از خدا خواستم و
هشت تا گرفتم. چهار پسر و چهار دختر.
کسی نیست
اینجا؟ نه.
پس بیا اول
این صندوقخانهی گوشهی ایوان را نشانت
بدهم. ببین این کیسه نایلون بزرگ جای اسباببازیهای من
است. عروسکهای کوچک که ۵ ریال میخریدیم
و گاهی یک
پستانک کوچک داشتند. ظرفهای خیلی کوچک ملامین. خانهسازیهای چوبی و پلاستیکی. چرا
اسباببازیها را خوب یادم نمیآید؟
این نایلون
را خالی کن روی زمین. چه بود در آن نایلون خدایا . . .
کاش بعدها هیچ اسباببازی نمیداشتم تا آنها یادم بمانند. بعدها یک دنیا عروسک داشتم که پدرم از
تمام دنیا میآورد و روی پیانو ردیف چیده
بودم. میبینی. همین میشود دیگر. حالا حاضرم نصف عمرم را بدهم پای یکی از آن سیبهای قندک
که به نخ میبستیم و میچرخاندیم. یا
پای آن شمشیر پلاستیکی که با بالش جلویش سپر میگرفتیم. لکلکهای پابلند که از مشهد میآوردیم،
میمونهای کوکی طبلزن.
گمانم کلی ماشین پلاستیکی و کوکی داشتم. باریها را خوب یادم هست.
این هم
قابلمهی نان است.در این صندوقخانه همیشه خوراکی هست. قاووت، آرد نخودچی شیرین،
خوردهای؟ و مکان ثابت من
همینجا،
جلوی در صندوقخانه بین بخاری و دیوار ایوان. جایی
درست قد خواب یک کودک. یک دخترک موفرفری
که درست شب امتحان جغرافی دلدرد میگیرد. حالا دلش را با روغن کرچک چرب کردهاند. و همینجا پای بخاری
خوابیده و
امیدوار است فردا یک جوری از زیر
امتحان در برود.
تصاویر دیگری هم هستند همین گوشه که هنوز از دستم در میروند و به نوشتن نمیآیند. اولین تجربههای تن. شناختن تن آن دیگری.
(ادامه دارد . . .)
* * *
اشتراک در:
پستها (Atom)


